وقتی میگم عزیزم و میدونم تو می خونی و می شنوی ، بقیه جمله رو نمیدونم چی بذارم ! ... بر عکس قبل این روزا حتی نمیتونم احساسم رو معنی کنم ... تلفن زنگ میزنه ... دوستمه .. میخواد بدونه چیکار کردم اما دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم ... حرف بزنم و اون همش بگه هر چی خیره پیش میاد ...
خب باید اون حرفم رو هم برات معنی کنم ... اینکه تو معجزه میکنی ... معجزه برا آروم بودن من ... تو کلاس داشتم به این فکر میکردم که یه کاری کردم که باورش برام ممکن نبود .. تو نمیدونی چقدر زجر کشیدم تا ببرم ازش ... اما نمی تونستم .. این هفته وجودی نداشت برام ... تو رو نذاشتم به جای اون ... اونو پاک کردم تا جات بشه ...
دستم به نوشتن نمیره ! ... چون هر چی میخوام بنویسم یه جوری به بن بست می رسه ... یه جورایی نباید گفتشون ... ازم نپرس چی و چرا ... شاید فردا شاید یه روز نوشتمشون ... میرم سی دی رو پیدا کنم .. تو هم بخون ...
الان از دانشگاه اومدم ... خسته خسته ام ... دلم یه بالشت نرم و یه لالایی گرم میخواد ! چرا اینجام ؟ برا اینکه درد نوشتن دارم ... صبح تو اداره این وب رو ساختم ... یه خبر دیگه هم بهت بدم شاید خوشحال بشی ... همه نوشته های اون وب رو دارم ! ... اما باید بگردم و سی دی اش رو پیدا کنم ... اگه بدونی اتاقم چه طوریه ... حوصله تمیز کردنش رو ندارم ... نمیدونم اگه بهت بگم که باز وب رو ساختم چی بهم میگی ... شاید ناراحت بشی ... اما این روزا بیشتر حرف دارم ... خیلی ... فقط میخوام بنویسم ...
این روزا با همه دردی که می کشم یه انرژی و یه دلخوشی دارم ... اونم تویی ... باورت نمیشه ؟! ... دیگه دروغ نمیگم .. اون موقع هم نمی گفتم .... اما حرفام زود یادم می رفت ! ... خیلی دلم میخواد بدونم درباره ام چی فکر میکنی ... میدونم اونقدر عاقلی که همه چی رو خوب می فهمی ... اما نمیدونم چرا بهتر و بیشتر از قبل بهم محبت میکنی ... یادته گفتی دیگه دوستم نداری ... چقدر دلم میخواست الان اون زمان بود ... می بینی ..بازم بگو ادم خودش زندگیش رو می سازه ... نمیدونم چی شد ... باورم نمیشه که تموم شد به همین سادگی ... سالها زجر کشیدم و نمیدونم چی شد یه باره .. اره تو راست گفتی ... اون برید که من ... گفتی تو رو مثل آشغال می اندازه بیرون ... ننداخت اما باعث شد تا خودم این کار رو بکنم ... چقدر دلم میخواست "م" نبود ... تا می تونستم بازم مثل قبل برات بنویسم ... اما نمیتونم .. همیشه بین من و تو یکی هست ... یه چیزی هست ! ... شاید بهتر باشه ...
هنوز وقت نکردم که به بعدم فکر کنم ... اصلا نمیدونم به چی باید فکر کنم ... اصلا مغزی مونده که بشه باش فکر کرد ؟! ... چقدر دلم میخواست الان باهات حرف میزدم ... گریه می کردم و تو آرومم میکردی ... دلم میخواد اینا رو بخونی و بعد فراموششون کنی ... اینا رو می نویسم تا دلم آروم بگیره ... اشکای دیشب تا الان منتظر بودن ... الان راحت شدن ! ...
خسته خسته ام ... هفته قبل اومدم خونه ... میخواستم همه خستگی روزم رو با چند دقیقه حرف زدن باهاش از تن بدر کنم ... تلفن مشغول .. بعدشم تا اعتراض کردم گفت برو استراحت کن ! ... ازش متنفر شدم ... امروز تو بودی ... تو برا حرف زدن و جواب مسحام منتی سرم نذاشتی ... برا اینا میگم خوش به حال "م " .. به خاطر خیلی چیزای دیگه .... دلم گرفته ... کاش این یه ذره احساسی هم که دارم از بین بره ... چیزی به نام دل نباشه تو وجودم ... یا کاش یکی پیدا میشد تا .......... و چه خیال مزخرفی ! دیگه خیال پیدا کردن کسی رو ندارم ...
دستام رو کیبرد خشک شده ! ... شاید دیگه نوشتن هم مثل قبل نیست ... تو هم نیستی ... مسجم تو راه می مونه یا نمیتونی جواب بدی ، نمیدونم ... هفته داره تموم میشه ... دیشب دلم ... نمیدونم از کجا خبر دار میشی ... نکنه علم غیب داری ... نمیدونم شاید عادته یا شاید دلم تنگ میشه براش ... اما یاد حرفاش می افتم ...یاد تلخی روزگارم ... صبح راحت بیدار نمیشم .. دیشب کابوس دارم ... مهم نیست ... چقدر دلم میخواد دل خوش کنم ... اما ته دلم درد نشسته .... مثل دیشب با همه خنده های زورکی ... آخرش میشینه به اشک ...
میای ... میگی گوشی ات خاموش بوده ... صدات میخنده ... میگی میای ... میای ... یه ربع دیگه ... یعنی تو میگی به کحا می رسم من ؟ ... ویکتوریا داره میگه من احساس تنهایی میکنم ... میخوام بگم شجاعم اما نمی تونم ..نمیدونم به کی تکیه کنم ... و جرونیمو میگه به من ! ... نمیدونم می بینی یا نه ... داره صداش میاد ...
شب نشین رها !! ... دلم میخواد الان بودی کنارم ... تا پناه اشکام میشدی ... اما نه تو دیگه شب نشینی و نه من رها ..
تو را می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این كنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فكرم كه دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فكرم كه در یك لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگیرم
در این فكرم من و دانم كه هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست ...

